مردان خدا پرده ي پندار دريدند

شعر : فروغی بسطامی

مردان خدا پرده ي پندار دريدند       
يعني همه جا غير خدا يار نديدند
هر دست که دادند همان دست گرفتند       
هر نکته که گفتند همان نکته شنيدند
يک طايفه را بهر مکافات سرشتند          
يک سلسله را بهر ملاقات گزيدند
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند     
یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند

جمعي به در پير خرابات خرابند             
قومي به بر شيخ مناجات مريدند
يک جمع نکوشيده رسيدند به مقصد       
يک قوم دويدند و به مقصد نرسيدند
فرياد که در رهگذر آدم خاکي              
بس دانه فشاندند و بسي دام تنيدند
همت طلب از باطن پيران سحرخيز        
زيرا که يکي را ز دو عالم طلبيدند
زنهار مزن دست به دامان گروهي         
کز حق ببريدند و به باطل گرويدند
چون خلق در آيند به بازار حقيقت         
ترسم نفروشند متاعي که خريدند
کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است     
کاین جامعه به اندازه هر کس نبریدند
مرغان نظرباز سبک سير فروغي        
از دامگه خاک بر افلاک پريدند

تعداد بازدیدکنندگان:836
تاریخ بارگذاری:1392/7/12

کلمات کلیدی

1